محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1268

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كردن . مردمان مطوّعه از پيش افشين بيرون آمدند و گفتند افشين با بابك سرّ يكى دارد . افشين آگاه شد . ديگر روز حرب را بساخت و برفت و با آن سپاه بر آن كوه بيستاد كه جاى او بود . و بخارا خديو را بر سر آن عقبه به پاى كرد تا راه كمين نگاه دارد . و مر جعفر را بخواند و گفت : بسم الله ، سپاه پيش تست هر كه را خواهى با خويشتن ببر از سوار و پياده و تيراندازان ، و حرب كن . جعفر گفت مرا ياران من تمام است و من بر ايشان ايمنم ، و اگر مدد بايد بخواهم . و جعفر با ياران برفت به دره ها و به در حصار . و مطوّعه را افشين بخواند و گفت هر سويى كه شما خواهيد از حصار يك ركن بگيريد . و بو دلف را با ايشان بفرستاد و برفتند ايشان و فراز حرب شدند و حرب اندر پيوست به تير و به سنگ . و افشين درم بسيار سوى جعفر فرستاد و گفت هر كه از ياران تو كارى كند كه تو آن را بپسندى ، مشتى درم به دو ده ، و بدره اى ديگر سوى بو دلف فرستاد و او را نيز همچنان بگفت ، و سقا آن را گفت بايستيد و آنجا مردمان را آب دهيد . و مردمان بابك از حصار بيرون آمدند و حرب كردند و تا نماز ديگر بيستادند . و افشين با لشكر بازگشت و به لشكرگاه آمد و دو هفته آنجا ببود و حرب نكرد و بفرمود تا علف بياوردند بسيار و تدبير حرب همى انديشيد . تا او را خبر آمد كه بر در حصار گروهى است . هر روزى بابك آن سرهنگ را كه نام وى آذين است با همه سپاه بيرون همى فرستد و بابك به حصار اندر كس نمىگذارد . افشين دليلان و جاسوسان بفرستاد تا آن را درست كردند و بدانستند . پس سپاه را آگاه كرد كه فردا سحرگاه بسازيد تا به حرب شويم . پس چون نماز خفتن ببود هزار پياده را بخواند از تيراندازان و ايشان را علمها داد سياه و گفت هم اكنون برويد هم به تاريكى و آنجا كه كمينگاه ايشان است از آن سوى بر يك ميل به ميان كوهها اندر كمين كنيد ، و چون بامداد آواز طبل ما بشنويد علمها به پاى كنيد و از آن سوى اندر آييد تا ما از اين سوى آذين را به ميان اندر گيريم . و ايشان برفتند با دليلان [ 352 a ] و زاد . چون نيم شب ببود سرهنگى را بخواند نام وى بشير الفرغانى ، و